تبليغاتX
BAND BANDI

BAND BANDI

کریسمس مبارک

سلام بشه هااااااااا خوفییییییییین؟امیدوارم که خوفه خوفففففففففففففففف باسین!

فقط اومدم که ساله میلادی رو تبریک بگم به همه ی دوستای گلم .خاله جونم کیت که تولدش رو پیشاپیش تبریک میگم و آنا خانم,آناهیتا جون,خرگوش,مسیسا,نهال,هدیه گرافیس,سورنا و نیکتا جون,کوچولوها,بیتا,یگانه,استفراغانه,ندا,امو عشقی و کبوتر عاشقی,فافا جون و دختر مشرقی وآنبورن و.... .که دلم واستون تنگیده یه عالمه. بعضی از دوشتامم که فیلتر شدن کریسمس مبارکککک

                                                                                            milasoo...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 21:32  توسط milasoooo  | 

سلام به دوستای عسیسممممممممم.خوبید؟میدونم از دستم خیلی ناراحتینا چون خیلی وقته سر نزدم .آخه اصلا وقتشم نمیکردم/خوب دیگه من که دلم یه عالمه واستون تنگیده بود، از اونای که به یادم بودن خیلی تشکر میکنم.

راستی بازم شب یلدا اومدو همگی دور هم ودعوا سر هندونه ی بدبخت،یلدا رو به همه دوستای عزیزم تبریک میگم

                                                    امضا:  milasoo....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 12:40  توسط milasoooo  | 

دروود بر کوروش بزرگ....

   روز بزرگ  پادشاه  ایران باستان  بنیان گذار حکومت هخامنشی

{کوروش بزرگ } مبارکباد..

                  بدروود بر طرفداران هخامنش!!!!

                                                                               !!!! milasoo....

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 14:30  توسط milasoooo 

امروز تولده میلاسووووووو.......

سلام بشه ها چطول مطولینا؟ میدونم از دستم خیلی ناراحتینا بخاطر اینکه وقت نکردم بیام تو وب سر بزنم ببخشید.اخه من مرتب واسه کنکور میخوندم..ولی امیدوارم که هیچ کدوم از دوستام در این روز ناراحت نباشن!آخه امروز تولدمه میرم تو ۱۸ سالگی و خیلی هم خوشحالم خوشحاله خوشحال .قربون اونایی که متولد ماه مهر هستن ....

تازه یه جشن پر حسابی هم گرفتم..بابا بابا من امروز شادما

بچه ها دوستون دالم 

بای بای

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 19:43  توسط milasoooo  | 

ضدحال زدن یعنی ....

ضدحال يعنی وقتی منتظر فيلم مورد علاقت هستی برق بره 

ضدحال يعنی بعد از کلی مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو 

ضدحال يعنی روز تولدت دوست پسرت جلوی دوستات فقط يه شاخه گل بهت بده و تو هم جلو همه سوسک بشی 

ضدحال يعنی دوست دخترتو بيرون با يه پسر ديگه ببينن 

ضدحال يعنی يه جلسه سر کلاس نری فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه 

ضدحال يعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن 

ضدحال يعنی قبض تلفن بياد 987979543456547979794654687 تومن...!! مثل قبض تلفن وموبایل خونه ما 

ضدحال يعنی بعد از کلی مخ زدن تو اينترنت همينکه بيای به نتيجه برسی اشتراکت تموم بشه 

ضدحال يعنی با.۹.۷۵ افتادن 

ضد حال يعنی يه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گير کنه به صندلی پاره بشه 

ضدحال يعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نياد 

ضدحال يعنی شرطی بيدل بزنی امتيازت بشه ۲۵ 

ضدحال يعنی بعد اينکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه ۱۰ 

ضدحال يعنی داداش کوچیکت ۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق 

ضد حال يعنی بری عروسی خانمها و اقايون جدا باشن 

ضدحال يعنی تو اتاقت فيلم نگاه ميکنی همينکه ميرسه جای.........مامان یا بابا بياد تو 

ضدحال يعنی هیستوری رو پاک نکنی همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه 

ضدحال يعنی نفر ۱1کنکور شدن 

ضدحال يعنی کارگردان شدن حنا مخملباف 

ضدحال يعنی خواننده شدن میناوند 

ضدحال يعنی پژو آر- دی 

ضدحال يعنی فیلم ژاپنی 

 

ضدحال یعنی عشق یه طرفه 

ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه 92 مثل گل اس اس به پس پس 

ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد 

ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن 

ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن 

ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن 

ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه 

ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خودکارت تموم بشه 

ضدحال یعنی با دوست دخترت بری کافی شاپ دخترخالتو ببینی 

ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه 

ضد حال یعنی اونیکه خیلی دوستش داری رو نتونی ببینی

ضد حال يعني اينكه یکی مثل شما بشينه اين چرتو پرتا رو بخونه بعد نظر نده

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 16:33  توسط milasoooo  | 

آيا ميدانيد ميزان پاسخ مثبت دختران به بوق زانتيا 60 درصد بيشتر از انواع پژو ميباشد؟(روابط عمومي شرکت سايپا)

مي دوني اگه تو يه جيبت 80 هزارتومان پول و تو اون يکي يه تراول باشه چي ميشه؟ بابات داد مي زنه:پدر سوخته !چرا شلوار منو پوشيدي؟!

خدايا به هر کس دوست مي داري بياموز که اس-ام-اس 20 تومان بيشتر نيست و ارزش يک دوست بيش از 20 تومان است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 16:26  توسط milasoooo  | 

سلام بر دوستای مهربونم...خوفید؟

چیزی نیست اومدم بگم که امتحاناتم شروع شده و میخوام شروع کنم به خوندنه کتابها و حتما شما هم امتحاناتتون داره شروع میشه من براتون آرزوی موفقیت میکنم و دیگه تو وبلاگم نمیام تا بعد از امتحانات.خوب آخه میدونید امسال سال آخرمه و میخوام واسه کنکورم  بخونم من واقعا ناراحت شدم که تو این مدت نمیتونم شما رو ببینم.دلم واسه همتون میتنگه دوستای مهربونم مخصوصا.....خالم کیت که خیلی دوسش دارم و آنا خانم..خرگوش جوووون....نیکتا جووون....کوچولوها.....سورنا..هدیه..یگانه...ندا خانم ...بیتا...آنبورن..فافا..استفراغانه...دختر مشرقی...از جنس سکوت..کبوتد عاشقی و....دلم واسه همتون تنگ میشه..واسم دعا کنید قبول شم.......boy fboy

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 17:12  توسط milasoooo  | 

عشق ماندگار

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 22:55  توسط milasoooo  | 

توصیه های برای تمام ماهای سال بخونیدو عبرت بگیرید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فروردین : تو که حال و حوصله سر و کله زدن با بچه های دماغوی فامیل رو نداری ... دلت هم واسه صنار سه شاهی عیدی که لک نمی زنه ... پس بگیر توی این هوای خوب راحت بخواب !

اردیبهشت : توی این هوا راه می افتی توی خیابون ، یکی دیگه هم دیدی هوایی شده بود راه افتاده بود توی خیابون ، بعد خب ... بهتون گیر میدن ها ...! دنبال درد سر نگرد ، راحت بگیر بخواب !

خرداد : بیخودی میری بیرون که چی ؟ مگه نمی خوای امتحان پایان ترم رو با گواهی پزشکی حذف کنی ...؟ پس دنبال یه دکتر آشنا بگرد و بعدش تو خونه بخواب تا همه فکر کنند حالت بده ... !

تیر : باز فصل میوه شروع شد ... گیلاس که دل درد میاره ، هلو که گرونه ، هندونه بخوری سردیت می کنه ، زرد آلو نفخ میاره ... مگه مرض داری خودتو مریض کنی؟ ... خوب مثل بچه آدم بخواب !

مرداد : بیرون عین جهنم داغه ... تا مخت نیمرو نشده یه جای خنک زیر کولر پیدا کن بخواب ...!

شهریور : از ما گفتن ... این آخرین فرصت خوابه ها ... پس فردا باز درس و کلاس و مصیبت ... از این فرصت آخر واسه خوابیدن خوب استفاده کن ...!

مهر : حال و حوصله درس خوندن رو که نداری ؟ ... داری؟ ... پس واسه فرار از گیر دادن های بابات بگیر یه گوشه تو اتاقت تخت بخواب ...

آبان : ماه مزخرفیه ... بیرون که انگار قاتی دود ها یکم اکسیژن هم به کار بردن ... دوست داری تنگی نفس بگیری؟ ... حال داری بعد هربار بیرون رفتن بری حموم؟ ... بگیر بخواب خلاص !

آذر : کی گفته زیر باران باید رفت ....؟ احمقانه ترین کار دنیا زیر باران رفتنه ! یه جایی ردیف کن یه پتو بکش رو خودت ، چرت می چسبه ... نه؟

دی : دیگه خود اخبار هم داره میگه به علت برف شدید اگه کار ضروری ندارین از خونه بیرون نیاین ... پس بچه حرف گوش کنی باش و تو خونه بخواب !

بهمن : تو روز خوش بیرون نبودی .. حالا تو سرمای زمستون میخوای کجا بری ؟ الکی خودت رو گول نزن ... پس بخواب دیگه !

اسفند : همه دارن خونه تکونی میکنن ... کلی اسباب اثاثیه باید جابجا کنی ... بهترین بهونه واسه از زیر کار در رفتن چیه؟ ... بگیر بخواب !!

.......................................

ولی یه جوری نخوابی که فکر کنن مردی ها!!!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 22:39  توسط milasoooo  | 

اینبار براتون جکهای باحال نوشتم حتما بخونید......................!

يه  غضنفر ميره تهران ميبينه همه استين کوتاه پشيدن ميگه پس اينا چجوری دماغشونو پاک مي کنن
--------------------------
غضنفر ميخواد به دختره تيكه بندازه ميگه در قلب مني هرگز
----------------------------
غضنفر ميره پارتي فرداش دوستش ميگه ديشب خوش گذشت؟ ميگه اره خيلي باحال بود من را هم خيلي تحويل گرفتن اسم يه گل هم روم گذاشته بودن هي مي گفتن اسگل بايد برقصه اسگل بايد برقصه
-------------------------------
  غضنفر و دوستش به تاکسی میگن: آقا 3 نفر تا تجریش چقدر می گیری؟ راننده میگه: شما که 2 نفر هستید!  غضنفر میگه: مگه خودت نمی خوای بیای؟
--------------------------------
قاضي: «چرا دستت را در جيب اين آقا كردي؟» متهم: «جناب قاضي! خيال كردم جيب خودم است.» قاضي: «پس چرا پول‌هايش را برداشتي؟» متهم: «يعني مي‌فرماييد اختيار جيب خودم را هم ندارم!»
--------------------------------
غضنفر زنگ می زنه رادیو می گه الو آقا اونجا رادیو است؟ مجری می گه بله بفرمایید. می پرسه آقا الان صدای من داره پخش می شه؟ مجری می گه بله بفرمایید. می پرسه: یعنی الان صدای من توی نونایی هم داره پخش می شه؟ مجری عصبانی می شه میگه آره دیگه حرفتو بزن. غضنفر می گه الو اکبر نون نخر مامانت خریده!
--------------------------------
يه نفر دنبال جاي پارک مي گشت، هرچي بيشتر مي گرده کمتر پيدا مي کنه، بالاخره به خدا مي گه خدايا! اگر جاي پارک پيدا کردم قول مي دم نماز بخوانم، قول مي دم روزه بگيرم... همين طور داشت قول مي داد که يک دفعه يک جاي پارک پيدا مي کنه، مي گه: خدا جان! خيلي ممنون! شما لازم نيست زحمت بکشي، من خودم پيدا کردم.
---------------------------------
غضنفر با يك سرهنگه سوار هواپيما ميشن غضنفر رو به سرهنگه مي كنه ميگه ببخشيد شما گروهبانيد؟ سرهنگه ميگه نه غضنفر همين سوال رو چند بار مي پرسه. آخر سرهنگه خسته ميشه ميگه بله بابا من گروهبانم غضنفر ميگه پس چرا لباس سرهنگارو پوشيدي؟
--------------------------------
یه روز اصفهانیه تو مسابقات رالی شرکت میکنه وسط راه مسافر سوار می کنه!!!




خوف بچه ها چطول بودن؟ نظر رو یادت نره

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 21:29  توسط milasoooo  |